پخش زنده
امروز: -
از هدف قرار دادن هواپیمای مسافربری تا بمباران مدرسه توسط آمریکا، همگی پرده از یک الگوی ثابت بر میدارد: قربانی ساختن غیر نظامیان با هدف به تسلیم واداشتن ملت ها؛ راهبردی کهنه در سیاست خارجی آمریکا که ریشه در خوی استعماری این کشور دارد.

به گزارش گروه تاریخ خبرگزاری صدا و سیما، دوازدهم تیرماه سال ۱۳۶۷، آسمان خلیج فارس شاهد یکی از تلخترین رویدادهای تاریخ معاصر بود؛ در این روز ناو آمریکایی «یو اس اس وینسنس» با شلیک دو موشک، هواپیمای مسافربری ایران ایر که از فرودگاه بندرعباس به مقصد دبی در حال پرواز بود، هدف قرار داد. پرواز ۶۵۵ به مقصد نرسید و ۲۹۰ نفر سرنشین آن به شهادت رسیدند.
مقامات آمریکایی بلافاصله مدعی شدند نیروهای این کشور یک هواپیمای جنگنده اف -۱۴ را هدف قرار دادهاند و نه یک هواپیمای مسافر بری. حتی سرهنگ آرنولد ویلیامز یکی از سخنگویان پنتاگون گفته بود ما هیچ چیز در مورد دخالت نیروهای آمریکایی در شلیک به سوی هواپیمای ایرباس در اختیار نداریم.
این اظهارات در حالی بود که تحقیقات نشان میداد این هواپیما توسط یک خلبان کارآزموده با سابقه پروازی حدود هفت هزار ساعت طبق یک برنامه منظم، در یک کریدور مشخص و در حالی که سیستمهای شناسایی غیرنظامی آن فعال بود، هدایت میشد و کارشناسان هم معتقد بودند نیروی دریایی آمریکا با تکیه بر سیستمهای راداری پیشرفته خود، قادر به تشخیص یک هواپیمای غیر نظامی ایرباس از یک هواپیمای نظامی اف – ۱۴ بوده است. البته این موضوع مورد اعتراف برخی چهرهها در ایالات متحده نیز قرار گرفت. به عنوان نمونه لس آسپین نماینده دمکرات ایالت ویسکانسین و رییس کمیته نیروهای مسلح کنگره آمریکا در نوامبر ۱۹۸۸ براساس اطلاعات ذخیره شده بر روی ناو جنگی مستقر در خلیج فارس در مصاحبهای با روزنامه نیویورک تایمز اظهار داشت: «هیچکدام از ۹ مانیتور کشتی، هواپیمایی را در حالت حمله نشان نمیدهند. در هیچکدام از نوارها اثری از سیگنال مود ۲، مورد استفاده هواپیماهای نظامی و غیرنظامی، وجود ندارد. همه دستگاهها در حال نشان دادن یک فروند هواپیمای ایرباس در حال اوج گیری هستند»؛ بنابراین تمام شواهد به وضوح از عامدانه بودن این اقدام خبر میدهند. رفتار ایالات متحده پس از این فاجعه نیز ماهیت آن را آشکارتر ساخت؛ مقامات آمریکا بدون اعتنا به این جنایت بزرگ، نه تنها اظهار پشیمانی نکردند، بلکه از ویلیام راجرز فرمانده ناو و همکاران او با اهدای مدال تقدیر کردند.
این فاجعه، که در اواخر جنگ تحمیلی اول رخ داد، یک اشتباه تاکتیکی نبود بلکه جلوهای از رویکرد امپریالیستی آمریکا بود که به یک الگوی رفتاری ثابت در قبال کشورهای مستقل بدل شده بود. در حقیقت هدف قرار دادن پرواز ۶۵۵ یک استثناء نیست، بلکه تنها حلقه ایی از یک زنجیره است؛ زنجیرهای از سلطه طلبی و زیاده خواهی.
این رویداد تلخ تداوم منطقی بود که قبل از انقلاب اسلامی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را رقم زد و پس از انقلاب نیز استقلال و هویت اسلامی ایرانی ملت ایران را بر نتابید و با حمایت از گروهکهای تجزیه طلب، پشتیبانی از صدام در جنگ تحمیلی اول، ترور مقامات و نخبگان، تحریمهای ظالمانه، حمایت از آشوبهای داخلی و اقدامات دیگر به دنبال تحدید و مهار قدرت تمدنی ایران اسلامی بود.
پس از اینکه هیچ یک از این اقدامات آنها را به اهدافشان نرساند، به این اندازه نیز بسنده نکرده و طی یکسال اخیر دو جنگ و یک شبه کودتای بزرگ بر ملت ایران تحمیل کردند. آنها در جنگ اخیر، نشان دادند باز هم مانند سال ۶۷ از هدف قرار دادن غیر نظامیان ابایی ندارند؛ آنها روز اول جنگ را با هدف قرار دادن مدرسه میناب و شهادت ۱۶۸ نفر به پایان رساندند.
روزهای دیگر نیز مکانهای غیر نظامی مانند دادگستری لارستان، ورزشگاه لامرد و زیرساختهایی مانند تاسیسات آب و برق، پالایشگاهها و نیروگاهها را با انگیزه تحمیل اراده خود بر ایرانیان، هدف قرار دادند؛ اما ملت ایران با در پیش گرفتن راهبرد مقاومت فعال و با تکیه بر امداد الهی و میراثی که امام شهید (ره) به جای گذاشته بود، اجازه نداد آنها اهداف خود را محقق کنند: نه ایران بی قید و شرط تسلیم شد، نه تغییر نظام یا تغییر رفتار صورت گرفت، نه مسئله هستهای حل به سودشان حل شد، نه قدرت نظامی ایران از بین رفت و نه مردم ایران به شورش روی آوردند و نه تمامیت ارضی خدشه دار شد؛ علی رغم صرف هزینههایی گزاف هیچ یک از این اهداف محقق نشد.
اما رهبران آمریکا مجبور شدند بابت این شکست هزینه سنگینی بپردازند. آنها که با اتکا به محاسبات نادرست وارد کارزار فشار حداکثری علیه ایران شده بودند، پس از این مقاومت بی نظیر دچار استیصال شده و تلاش کردند با دادن امتیازاتی به ایران از تبعات سنگین این ناکامی بکاهند؛ موضوعی که هر چند از شکست نظامی هولناک تری جلوگیری میکرد، اما در نوع خود یک شکست سیاسی بزرگ به شمار میرفت.
الگوی رفتاری آمریکا در قبال ملتها که بر پایه زیاده خواهی و استکبار مبتنی بر قدرت نظامی استوار است، نه تنها ایرانیان بلکه بسیار از ملتها را آزرده است. از ویتنام تا عراق و افغانستان و از فلسطین و یمن تا ونزوئلا، همگی شاهد جنایات ایالات متحده و متحدان او بودهاند. اما تنها ملت ایران توانست این معادله را تغییر دهد. آمریکا که برای حفظ منافع و هژمونی خود تلاش میکرد فراتر از حقوق بین الملل، بر منطق قدرت تکیه کند، پیش روی جهانیان با تمام ظرفیت خود به کارزار با ایران وارد شده و از هیچ اقدامی فروگذار نکرد؛ اما باز هم نتوانست ایران را تسلیم و یا دستکم به تغییر رفتار وادار سازد و این موضوع چهره هژمونیک آمریکا را به چالش کشید.
رئیس جمهور آمریکا که با شعار ساخت آمریکای بزرگ به کاخ سفید برگشت، اکنون اعتبار و هژمونی آمریکا را در مسیر فروپاشی قرار داده است. قدرت جمهوری اسلامی ایران سبب شد ترامپ بدون هیچ دستاورد راهبردی، مجبور به پذیرش نظمی جدید در غرب آسیا باشد؛ نظمی که جمهوری اسلامی ایران در آن تعیینکننده خواهد بود و آمریکا هم مجبور به پذیرش این حقیقت است که نظم تک قطبی پسا شوروی، برای همیشه از میان رفته و تلاش برای احیای آن، جز فرسایش ثروت و قدرت این کشور نتیجهای در بر ندارد.
فاجعه ۱۲ تیرماه ۶۷ یادآور این حقیقت است که صلح و امنیت واقعی تنها در سایه مقاومت در برابر زیاده خواهیها و عدم اعتماد به دشمنانی حاصل میشود که به هیچ منطقی جز منطق قدرت پایبند نیستند. امروز نیز همین منطق قدرت، آمریکا را به عقب نشینی در برابر اراده ملت ایران وادار ساخته است.
نویسنده: عباس کریمیان